شک ندارم که وقتی از دانشگاه بروم جایی که بیشتر از همه دلم برایش تنگ می شود مسجد دانشگاه است.
در آن صبح سرد که از همه چیز و همه کس بریده ام و به درون خود فرورفته، سرمای بیرون را در آنجا نیز یافته ام، بی اختیار به سمت مسجد روانه می شوم. داخل می شوم، کم نور و گرم و خالی است. عبا را برمی دارم و به گوشه ای می خزم و به زمین می افتم. عبا را روی خودم می اندازم و تا لب چانه ام بالا می کشم و به بالا خیره می شوم. جایی که احتمالا آیه هایی مانند «واذا سالك عبادي عني فاني قريب اجيب دعوه الداع اذا دعان...» و «قل يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله ان الله يغفر الذنوب جميعا...» را نوشته. لبخند کوچکی بر روی لبم نقش می بندد، عبا را تا بالای سرم بالا می کشم و به اندرون جهان دیگری داخل می شوم و کم کم از آنجا هم به جهان دیگر...
و ای کاش مسجد شب ها هم باز بود.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط روحالله
|
مینویسم و اینگونه یخ دلم قطره قطره آب میشود و از شکاف عمیق ایجاد شده در وسط شکمم قطرهها راه خود را به بیرون مییابند و جاری میشوند به سوی مقصدشان، با خود میاندیشم که مقصدشان کجاست؟ و باز مینویسم بر لب جویبار خوشصدای کنار خانهی قبلیمان که بر فراز کوه بود. آب آبِ برف بود و سرد. پای راستم در آب بود و پای چپم روی قلوهسنگی زشت اما گرمتر از آب برف. به آب مینگریستم که تصویری محو در آن بود. تصویر از آب حرکت کرد و در یک لحظه به چشمم رسید و از آنجا با سیگنالهای الکتریکی به مغزم رفت و مغزم شروع به پردازش کرد. از حافظهی کوتاهمدت و بلندمدت کمک خواست اما بی نتیجه بود. ناگهان نمیدانم از کجا جوابی به مغزم رسید که این تصویری آشناست و خیلی زیباست، به تصویر دختری میماند. تا اسم دختر آمد مغزم کلمات مرتبط با آن را جستجو کرد و آنگاه بود که سیل مفاهیمی چون «هجده ساله بودم که عشق با انگشتان آتشینش چشمانم را به دنیایی که تا کنون ندیده بودم باز کرد» و «هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست» و صدها جملهی دیگر به سمت مغزم هجوم آورد و مغزم پس از محاسبات طولانی به این نتیجه رسید که باید عاشق شوم. بیدرنگ برنامهی عاشق شدن را بارگذاری کرد و شروع به اجرای آن نمود، اولین کارش این بود که این محاسبات را از دیدم پنهان کند و هیچ سرنخی از آنها به جای نگذارد. سپس به چشمم دستور داد که در تصویر خیره نگاه کن و هر وقت گفتم اشک بریز. به قلبم دستور داد تندتر بزن یا شاید هم آهستهتر، خوب به یاد ندارم. و اینگونه بود که آب از رفتن بازایستاد و نسیم شروع به نوازش صورتم کرد و خورشید زیرچشمی به من مینگریست و با من میگریست و من کمکم از زمین جدا شدم و بالا رفتم و در آسمان به دور خود چرخ میزدم و میرقصیدم و اشک بود که از چشمانم سرازیر بود.
+ نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط روحالله
|
امشب پس از چند شبی که درگیر زندگی پرسرعت مدرن بودم، اندکی به خود آمدم و توانستم تذکرةالاولیای شیخ فریدالدین را بگشایم و سعی کنم با چشم او به دنیایمان بنگرم. آیا این نگاه میتواند جایی در زندگی اکنون ما داشته باشد؟ کمی بخوانید و ببینید چه میگذرد در دنیای او و همکیشانش.
نقلست که شیخ گفت اول بار که به خانه رفتم خانه دیدم. دوم بار که به خانه رفتم خداوند دیدم سوم بار نه خانه دیدم و نه خداوند خانه یعنی در حق گم شدم که هیچ نمیدانستم که اگر میدیدم حق میدیدم و دلیل سخن آن است که یکی بدر خانهی بایزید شد و آواز داد. شیخ گفت که را میطلبی؟ گفت بایزید را. گفت بیچاره بایزید! سی سال است تا من بایزید را میطلبم نام و نشانش نمییابم این سخن با ذوالنون گفتند. گفت خدای برادرم بایزید را بیامرزد که با جماعتی که در خدای گم شدهاند، گم شده است.
+ نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط روحالله
|
سلام.
این متن علمی و دقیق نمیباشد و صرفا سیاهنوشتهی بنده است در موقعی که یکم شوخیم گرفته!
تحلیل اینجانب از اوضاع سیاسی پیشآمده و افشاگریهای جناب آقای احمدینژاد و حمایتهای رهبری از ایشان به این صورت است که:
جناب
رهبری که در ذات خود انسان خوبی است اطراف خود را مملو از مفسدان اقتصادی
و مافیای قدرت و ثروت میبیند. اما اوضاع پیشآمده طوری است که نمیتوان
این افراد را لو داد که بعید نیست مملکت از دست برود. به ناچار سکوت پیشه
میکند. اما با گذشت چند سال و برای خلاصی از تعارض (conflict) پیشآمده
در وجود ایشان، ناخودآگاه ٍ ایشان چارهای میاندیشد و ایشان را وادار
میسازد که از محمود احمدینژاد که شجاعت گمشدهی خود را در او میبیند
حمایت کند تا در چنین روزی او همه را لو بدهد و این احساس گناه اندکی کاهش
یابد. ناخودآگاه ٍ ایشان احیای گفتمان امام و انقلاب را بهانه قرار
میدهد و بدینوسیله ایشان را مجاب میکند که از احمدینژاد اینچنین که
دیدیم و میبینیم حمایت کند.
در پایان از خدا میخواهم که مرا برای انجام چنین تحلیلی ببخشد.
+ نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط روحالله
|
جان بی جمال جانان ميل جهان ندارد...
+ نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 6:35 بعد از ظهر  توسط روحالله
|